|
سرکار،خسته خسته خسته،روی صندلی لم داده ام و یک لیوان جای یخ زده هم
رو به رویم است...دلم می خواهد بروم،آدم بعضی وقتها رفتنش می آید،بعضی وقتها می بیند آنجایی که هست حای ماندن نیست،ولی آنجایی که هست را دوست دارد،از این تناقضهای گند،می فهمید که؟! الان دارم فکر می کنم باید اینجا بمانم یا بروم یکجای جدید بنویسم شاید بروم یکجای جدید بنویسم!شاید هم ماندم،خدا را چه دیدید؟ پی نوشت:این پست به صورت "هبیجوری" پست شد،باید "بعد نوشت" پست قبل می بود که نبود
خداحافظی
سه شنبه بود
به گمانم وقتش رسیده با خودم روراست باشم
همسایه های طبقه پایین بلند صحبت می کنند والسلام *:بنده های خدا آدمهای خوبی اند هااا،خیلی خوبند،ماه اند،ولی خب بلند حرف می زنند:D،گفتم که یک وقتی حقی ناحق نشود بمانیم زیر بارش،والا بعد نوشت:الان دوباره خواندم،دیدم این "مار" ایهام دارد،توضیحاً اینکه این "مار"ه به یک احساس خوب عجیب غریب می گویند که آدم نمی داند از چیست، یا از کجاست،ولی خوب است خب،همین
|
About![]()
در آفتاب بعدازظهر یک تابستان مرا در گهواره پر درد یاسم جنباندند Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
هی بوسه ی کهنه ی علاقه |