تبليغاتX
هوای تازه





















هوای تازه

سرکار،خسته خسته خسته،روی صندلی لم داده ام و یک لیوان جای یخ زده هم رو به رویم است...دلم می خواهد بروم،آدم بعضی وقتها رفتنش می آید،بعضی وقتها می بیند آنجایی که هست حای ماندن نیست،ولی آنجایی که هست را دوست دارد،از این تناقضهای گند،می فهمید که؟!

الان دارم فکر می کنم باید اینجا بمانم یا بروم یکجای جدید بنویسم

شاید بروم یکجای جدید بنویسم!شاید هم ماندم،خدا را چه دیدید؟

پی نوشت:این پست به صورت "هبیجوری" پست شد،باید "بعد نوشت" پست قبل می بود که نبود

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

خداحافظی

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

سه شنبه بود
سه شنبه غروب
میکرو داشتیم
یعنی باید سر کلاس میکرو می رفتیم
جلوی عابربانک کنار دانشگاه استاده بودیم،یادم نیست کدام یکی مان می خواست پول بگیرد،اصلاً یادم نیست دست آخر پول گرفتیم یا  فقط جلوی عابر بانک خشکمان زده بود
می دانستم از سپیده هم بپرسم جواب سوالم را نمی داند،اما پرسیدم،مثل همه وقتهایی که آدم می داند کسی چیزی را نمی داند،اما می پرسد که "آره" بشنود و خیالش تخت شود
سپیده نگفت آره،گفت "معلومه" که خیال من را راحتتر کرده باشد
بغض من ترکید
نه فقط آن شب،هر وقت یاد آن سه شنبه افتادم که سپیده گفت "معلومه" و هیچوقت "معلوم" نشد بغضم ترکید،درست مثل همین حالا
خلاصه هستند زخمهایی که همیشه توی دل آدم می مانند
هر وقت یادشان می افتی انگار یک چیزی ته دلت را می خراشد
انگار کسی چنگ می اندازد توی گلویت، یا با مشت می کوبد توی صورتت
مثل وقتی که کشوی به هم ریخته ات را باز می کنی و این همه شال و روبان سبز به چشمت می آید
یادم هست ندا هم مدام قبل از انتخابات می پرسید :"میترا،یعنی می شه؟"و من مدام می گفتم:"معلومه"
...
یکجور احساس دل خنکی ای بابت جمعه دارم،از این کله شقی مردم خوشم می آید،راستش جمعه،تلویزیون را که نگاه می کردم،رفسنجانی نه به نظرم چاق می آمد نه زشت،دوست داشتنی بود!!باور کنید،اگر متهم به جوگیری ام نمی کنید،یکجور احساس ""رفسنجانی قهرمان بینی" دارم 
...
ذهنم به هم ریخته است،خراب است،شلوغ است
به یک گردگیری درست و حسابی احتیاج دارد، تا جا بر ای چیزهای دوست داشتنی راحتتر باز شود
کارگر خوب تمام وقت برای کله تکانی سراغ ندارید؟

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

سنت حسنه همیشگی است
زیر کتری را روشن می کنم،لامپ را خاموش می کنم و بعد صدای دکمه های کیبورد، که می لغزند زیر انگشتهای من، توی اتاق می پیچد
جای نگرانی نیست
حالم خیلی هم وحشتناک نیست
کمی،یا شاید بیشتر از کمی،خسته ام
قلب درد دارم ،هر روز فراموشش می کنم و شبها به سراغم می آید
یکنوع بیماری خودآزاری گرفته ام
 می نشینم انگشت توی هر سوراخ وجودم می کنم و هی ایرادات و اشکالاتم را درمیآورم که بهانه داشته باشم برای سرکوفت زدن به خودم
خسته ام
چای تلخ هم دیگر جواب نمی دهد
یکجور تلخی تمام نشدنی،یکجور زهر هلاهل توی وجودم هست،که تا زیر ناخنهایم هم حتی پیشروی کرده
یکجور بیقراری مزخرف...توی خانه بند نمی شوم...سرکار مدام چشمم به ساعت است...توی خیابان دوام نمی آورم...مهمانی هم اگر باشد خانه رفیقی،آشنایی،دوستی،پی بهانه می گردم برای نرفتن،ندیدن،با آدمها دمخور نشدن
نمی دانم،شاید خستگی،تنهایی،بی طاقتی یا هیچکدام اینها کلمات مناسبی نباشند،"بی باورم! عزیز"،دردم از این بی باوری است
...
پی نوشت:شعر،شعر،شعر،آهنگ،کتاب...اگر اینها نبود...اصلاً وقتی اینها نبود،آدمها چطور زندگی می کردند پس؟!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

توی این هاگیر واگیر، از خود نوشتن کار مزخرفی است
تیتا حق داشت
همه وجودم را خشم گرفته،حرفهایی که توی خلوتم با خودم می زنم مزه زهرمار می دهد
خودم تب می کنم از شنیدنشان،چه برسد به اینکه بخواهم یک گوش شنوا پیدا کنم و اینها را برایش بگویم
...
آقای هانتا راست می گفت
کاری که احمدی نژاد کرده از عهده هیچ کس بر نمی آید،هیچ کس نمی تواند مردمی را تا این حد از پرچمشان منزجر کند،هیچ کس نمی تواند کاری کند که من از شنیدن "وطن یعنی چه آباد و چه ویران" اینطور حالم بد شود
...
ندا را کشته اند
با تیر زده اند توی گلویش و مرده
به همین راحتی
ندا،همان ندای من نیست که دوستش دارم و ازش می نویسم
ولی از کجا که ندای یک میترای دیگر نباشد؟
این همه آدم که مردند،زخمی شدند،یک گوشه افتادند،از کجا که مال میتراهای دیگر نباشند؟
آنوقت آن میتراها الان کجایند،چه کار می کنند؟!!!
اصلاً مگر کاری هم از دست کسی بر می آید؟!!!...
بعد خیال کن،من توی همین هاگیر و واگیر،بغض کرده ام برای خودم
دوباره این ترس از دست دادن خیمه زده توی وجودم
و همه چیزم را از بین برده
هی التماس کرده ام"ترو خدا یادت نره"
ولی مگر می شود آدمیزاد یادش نرود؟
مگر می شود آدمها توی ذهن هم کمرنگ نشوند،رنگ نبازند،نمیرند؟!!!!
من پی خودمم
می دانم پست فطرتی است،ولی الان هی با خودمم
هی نگرانم نکند فلانیِ من طوریش بشود؟
نکند فلانیِ من ناراحت باشد؟نکند فلانیِ من اینطور،فلانیِ من آنطور؟
چرا این "من" اینطور همه جا قاطی زندگی آدم می شود؟
حتی همه وقتهایی که می دانی،باید برای "دیگری" ها دلت بتپد نه برای خودت

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

به گمانم وقتش  رسیده با خودم  روراست باشم
این چند روز هر بار خواستم به چهار سال بعد فکر کنم از درد قلب به خودم پیچیدم،انگار یک چیزی تمام وجودم را زخم می زد و از سر تا پایم گر می گرفت و شعله ور می شد
ولی بی فایده است
تا همیشه که نمی شود آدم توی رو در بایستی با خودش (و به خیال خودش) حواسش را پرت کند و مثل تابلوی پرستارها انگشت "هیس" را جلوی صورتش بگیرد که نگو
نفهم
چیزی نیست
می گذرد
همه مان می دانیم که احتمالاً چهار سال آینده از چهار سال گذشته بدتر خواهد بود
دیگر کسی نگران انتخاب شدنش در دور بعد نیست،به قول ندا دستش زیر ساطور انتخابات دوره بعدی نیست و این بار هر غلطی دلش بخواهد می کند
من هم مثل شما نگرانم
نگرانم،ناامیدم و عصبانیم،انگار شعورم را دو دستی تقدیم کرده ام که آقایان رویش محتویات روده شان را تخلیه کنند
بدتر از همه این است که از آینده می ترسم،خواستید بخندید هم مهم نیست،ولی من ایران را دوست دارم،دلم برای این گربه مظلوم تنهای گرسنه که همه جای تنش زخمی است می سوزد
امروز عصر که می آمدم، توی راه خیلی ناخودآگاه با خودم خواندم "ای ایرااان ای سرای امید"، چه بغضی گلویم را گرفت
خلاصه که همه اینها را می دانم،می فهمم،ولی...
ولی راستش یک کمی خوشحالم
نه اینکه خوشحال باشم ولی یکی دو نکته امیدوار کننده توی این جریانها پیدا کرده ام که وقتی زخم قلبم سوزش پیدا میکند مرهم دردم بشود
مثل اینکه این مردم متحد شده اند،همه یکطور دیگری با هم دست به یکی کرده اند،این است که بعید است این بار دیگر در برابر لایحه های مضحک و احمقانه ای مثل حمایت از خانواده و هدفمند کردن یارانه ها ساکت بنشینند
بعید است این مردم در برابر ظلمهایی که بهشان روا خواهد شد جمع نشوند بهارستان و جلوی تصویب این مزخرفات را نگیرند
بعید است وقتی ماموران خداشناس گشت ارشاد که قطعاً وظیفه و انگیزه ای جز نهی از منکر ندارند(شک دارید؟!!)،بازوی دختری را گرفتند،ده نفر دیگر جمع نشوند و بازوی دیگر آن دختر را نگیرند
به خدا بعید است
دوم اینکه بالاخره،بعد از یک عمر،این بت شکست
حتی اگر برای یک نفر هم این قداست دروغین شکسته باشد کافیست،باور کنید
گمان می کنم لازم نباشد انگشت اشاره ام را به سویش بگیرم که متوجه منظورم بشوید
چیزهای دیگری هم هست
مثل اینکه خیلی از آدمهای ساده ای را که هیچ جوره با سیاست سر و کار  نداشته اند دیده ام که پرچم سبز به دست راهی میدانهای اعتراض شده اند و  کوچکترین دلیلشان این است که شعورشان دست کم گرفته شده
نمی دانم،شاید نباید ساکت شد،به گمانم حالا وقت ساکت شدن نیست،حالا که هر شب ندای الله اکبر همه شهر را پر می کند،حالا که همه یک چیز مشترک داریم برای فریاد زدن،به خدا وقت ساکت ماندن نیست،این بار دیگر کوتاه آمدن فایده ای ندارد،این بار دیگر "همراه شو عزیز" مصداق بارز این روزهایمان است
کاین درد مشترک/هرگز جدا جدا/درمان نمی شود

پی نوشت:دلم خیلی می خواهد از مظلومیت این آدمهایی که دیروز در یک تجمع آرام و آبرومند(واقعاً آبرومند) کشته شدند،از آن پنج دانشجویی که توی کوی دانشگاه بیگناه به قتل رسیدند،از آن همه جای زخمی که روی تن و روی دل همه مان مانده بنویسم،اما...شاید لیاقتشان بیشتر از چند خط نوشته من باشد

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

همسایه های طبقه پایین بلند صحبت می کنند
کافی است شب موقع فیلم دیدن جلوی مانیتور خوابم برده باشد،بدون شک صبح با صدای پسر همسایه بیدار می شوم که یا دعوا می کند و یا یک چیزی را بلند تعریف می کند و معمولاً یک جمعیت عظیم متشکل از نوه ها و دامادها و عروسها و غیره با صدای مهیبی  از خنده منفجر می شوند*
اگر صبح جمعه باشد که مصیبت است،صدا کر می کند آدم را،من پتو پیچ را تصور کنید که بالش به دست می روم می چپم گوشه دنج خودم و هی سعی می کنم نشنوم،نمی شود که...بلند حرف می زنند خب
حالا همه اینها را می گویم که چی؟
خب سخت است...آدم کلی فکرش را جمع می کند،هی دلش می خواهد بیاید از اینکه دو شب است باران می بارد به چه ماهی،از اینکه روزها دارد یواش یواش خوب می شود،اینکه هم حوصله اش سررفته از این کشمکش انتخاباتی و هی دلهره دارد که نکند احمدی نژاد...زبانم لال، و هم دلش می خواهد این جنبش سبزی که در این همه نگاه ناامید و خسته،یک برقی آورده که قبلاً نبوده ادامه پیدا کند؛بنویسد ،بعد یکهو همسایه پایینی با این صدای بلندش جفت پا میپرد وسط رشته افکارت و این لامصب هم که مثل الکل است،می پرد خب(الکل صنعتی مد نظر است،من الکل نخورده ام تا به حال)
حالا بگذریم،خوش گذشته بهمان،امروز 3تا پیتزا خورده ایم،خریده بودند سرکار،ما تا شب هی راه رفتیم هی یک سیخونکی زدیم،شب شد،تمام شده بود،عنقریب خواهیم ترکید
حرف مهم هم نداریم،همه این وبلاگها آنقدر این چند روز حرفهای مهم زده اند که خدا وکیلیش نمی توانم دیگر هی حرفهای انتخاباتی را تا ته بخوانم
دیروز هم ایران یک تیتر زده بود،از زبان رفسنجانی که شکر خورده بود(مثلاً) یک حرفی را یک قرن پیش زده بود،"ایران" ی ها تازه یادشان افتاده بود رفسنجانی شکر خورده(مثلاً)
کارهای کدبانو گری مان را هم کرده ایم که پنج شنبه جمعه بچسبیم به درس
از همین حالا ولی خوب می دانم که احتمالاً چهل ساعتش را خواهم خوابید،بقیه اش را هم برنامه ریزی خواهم کرد برای روزهای آینده
احساس خوبی دارم،ته دلم یک مار بزرگ هست که می خزد ،امیدوارم نتایجش هم خوب باشد،هم انتخابات،هم مار دل من

والسلام

*:بنده های خدا آدمهای خوبی اند هااا،خیلی خوبند،ماه اند،ولی خب بلند حرف می زنند:D،گفتم که یک وقتی حقی ناحق نشود بمانیم زیر بارش،والا

بعد نوشت:الان دوباره خواندم،دیدم این "مار" ایهام دارد،توضیحاً اینکه این "مار"ه به یک احساس خوب عجیب غریب می گویند که آدم نمی داند از چیست، یا از کجاست،ولی خوب است خب،همین

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

پیش از اینکه راه بیفتم هم می دانم مقصدم کجاست
مشکی می پوشم و چشم که باز می کنم توی اتوبوس نشسته ام کنار پنجره و باد خنکی توی صورتم می زند
 خیره شده ام به تابلوهایی که سید بودن موسوی را به سخره گرفته اند به هوای طرفداری از احمدی نژاد
ولی من خیالم پی اینها نیست
من خیالم پی حق خودم است،حقی که ندارم،که نداشته ام
وقتی داشتم راه می افتادم مینا پرسید pulp fiction چطوره؟گفتم:اگه حالت خوش نیست؛نبین
گفتم کاش امیلی را یکبار دیگر می دیدم،کاش داشتمش،خدا می داند چقدر دلم یک فیلم خوب می خواهد که ببینم
یک فیلمی که خوب تمام شود،که خوش باشد
بوی تازگی بدهد
ولی کاش امیلی زیبا نبود
کاش این همه حق دنیا برای زنان زیبا نبود،برای زنانی که کسی به آنچه در ذهنشان می گذرد کاری ندارد،همین که چشمها رویشان خیره شود،همین که حسرت برانگیز باشند کافی است
کاش امیلی زیبا نبود
کاش یک نویسنده ای،کارگردانی،موسیقیدانی،شاعری،جرات داشت،عشق به یک زن زشت را تعریف می کرد
به زنی که صورتش ایراد دارد،زنی که ...
زنی که خیال می کند حق دوست داشتن ندارد،حق دوست داشته شدن ندارد
حواسم وقتی جمع می شود که درست همانجایی ایستاده ام که خیال می کردم
میرزای شیرازی را سرازیر می شوم پایین به هوای اینکه شاید چشمه باز باشد
حالا یک شیشه شیرکاکائو دارم با یک کیک پچ پچ و یک پاستیل شیبا که رویش نوشته Happy Dog
پشت کرکره پایین چشمه ایستاده ام و شعر روی وایت برد را می خوانم که نمی دانم مال کیست
پاپیون دستبند سبزم را صاف می کنم و می روم طرف پارکی که توی ویلاست
این همه آدم از پارک چه می خواهند ؟چرا نمی گذارند آدم یک روز به آرزویش برسد
چرا نمیشود من تنها بروم روی چمنهای پارک ولو شوم!
چرا نمی شود آدم نباشد،به چشم نیاید،محو شود؟
از وسط پارک دوباره دور می زنم و می رسم به خیابان
هنوز یک چیزی زخم می زند توی قلبم،یک چیزی بغض می شود توی صدایم و یک دلی هست که توی سینه ام می سوزد،می تپد،درد می کشد
و یک نفر توی گوشم داد می زند:misery is the river of the world

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

از پله های اتوبوس که بالا می آیم یک نفر با چند تا اتد از چهره و مهر موسوی و یک عکس و چند تا کارت ایستاده درست رو به روی در
از این نخهای سبزی که امام رضا دارد و من اسمش را بلد نیستم بسته به مچش
لاغر اندام است و صورت آرامی دارد
دیدنش حالم را بهتر می کند
تمام مدت روی صندلی های آخر اتوبوس نشسته ام و به دستهایش خیره شده ام
دستهایی که سبز شدند انگار
و هی ته دلم می گویم کاش همه زندگی سبز شود
یک بار دیگر،یک انقلاب مطبوعاتی دیگر،سینمایی دیگر،یک امید دیگر
و این بار شاید پایدارتر
هنوز توی اتوبوسم
یک "عاشقانه آرام" دارد توی گوشم دم می دهد
نسیم خنکی هم از پنجره می آید که بعد از این روز گرم و خسته کننده زیاد می چسبد
دیشب هم که روی پشت بام اشک می ریختم،همین نسیم خنک بود انگار که چشمهایم را از مرگ حتمی نجات می داد
نمی دانم دقیقاً کجای زندگی بود که کم آوردم
یکجایی انگار سر نخ زندگی ام برید
گم شد
سپیده که حرف می زد بیشتر خیال کردم گم شده ام
این همه تغییر از کجا توی وجود آدمها رخنه می کند؟
سپیده می گوید هر قدر دست و پا می زند شبیه من نمی شود
من نمی فهمم چه شکلی بودم مگر آنوقتها
می پرسم:سپیده چه شکلی بودم؟
-یک طوری که هیچ کس نبود
و من چطور بودم؟
خودم را گم کرده ام
نمی دانم برای پیدا کردنم باید شیرجه بزنم توی آینده یا غرق شوم توی گذشته
هیچ خودم را یادم نمی آید،این خود عجیبی که همه خاطرشان هست الا خودم
دیروز شهرزاد حرفهای قشنگی می زد حرفهایی که من اعتقادشان دارم(سبک جدید است)،اما نمی دانم به درد امروز هم می خورد یا نه
اینکه آدمهایی که زیبایند،ثروتمندند و همین،اگر اینها را بگیری ازشان،خالی اند،انگار هیچ چیزی ندارند
این روزها،آدمهای خالی دوست داشتنی ترند یا آدمهای دیگر؟
من گم شده ام
یک نفر لطفاً آدرس مرا به خودم بدهد
یا کروکی این روزهایی که نمی دانم میان این همه پرنسس زیبا،این همه آدمهای ثروتمند،این همه آدمهای پر از فخر به گند کشیده شده،جای من کجاست!

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |

- لباس صورتی تنش است با شلوار بنفش
موهایش قهوه ای است که هیچ به موهای رنگ کلاغ من نمی ماند
خندیدنش را ندیده ام،ولی می دانم اگر بخندد مثل من یکی از لپهایش تو می رود و موقع غر زدن احتمالاً مثل من صدای آژیر آمبولانس می دهد
همین دیروز دوباره از "هزارتو"ی وسایلم درآوردمش و آویزانش کردم به گوشی ام
می خواستم مرا یاد خودم بیندازد
و یاد تو
- گاهی یاد حرفی،تکه ای از چیزی که جایی خوانده ام،شعری ... می افتم و مدام تکرارش می کنم
این روزها که مدام بغض و خنده قاطی کرده ام(بر وزن آب و روغن) هرجا دست دراز می کنم می نویسم:"فصل مشترک ما گریستن است،تو برای خود،من برای تو"*
- می ترسم احمدی نژاد رای بیاورد،خیلی می ترسم احمدی نژاد  دوباره رای بیاورد
این جناح "پرزور" مملکت چنان محکم دستش را روی دهان ما گذاشته و فشار می دهد که عنقریب خفه می شویم،همین الان آرزوی بر باد رفته بزرگمهر حسین پور را خواندم که شکایت می کرد از اینکه یاس نو را روز دوم انتشار توقیف کردند
- این آیتم نویسی(اصطلاحش همینه دیگه؟) را از وبلاگهای دیگر یاد گرفته ام،برای وقتهایی که مثل حالا افکار بی ربط نامرتب دارم شیوه مناسبی است،احتمالاً
...
*:یادم نیست مال که بود!،فقط یادم است توی چلچراغ چاپ شده بود

+نوشته شده در ساعتتوسط میرتا | |